تبليغاتX
وقتی برای رویش
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391
آدم زير خاك

آدم فكر مي‌كند كه دفن شده است،‌ دفن شده است زير هزار هزار خروار خاك كه هيچ راهي به بيرون ندارد،‌درد مختصري از ساقه خشك پشت گردنش بالا مي آيد و مي پيچد توي تك تك شاخه ها تا مي خورد به ديوار پيشاني.

آدم دلش مي خواهد بزند زير همه چيز و بگويند گور باباي همه،‌اما خوابيده زير خروار خروار خاك،‌ نمي تواند تكان بخورد.

آدم صبحش را با خستگي ديشب شروع مي كند،‌با چاي كه نيست و قهوه كه نيست و شير كه نيست و....،‌آدم صبحش را با مترو شروع مي كند،‌ با آدم هايي كه بوي عرق مي دهند،‌ با آدم هايي كه خيره مي شوند توي صورتت بدون اين كه فكر كنند متجاوز هستند‌، با آدم هايي كه از زور خودخواهي از جلوي در تكان نمي خورند تا مجبور شوي هلشان دهي كه تنت را بكشي بيرون،‌ با آدم هايي كه...،‌ آدم صبحش را پله هايي شروع مي كند كه نفسش را مي گيرد‌، با تلفني كه غر غر ها را قبل از رسيدن به اداره مي رساند به گوشت...

آدم صبحش را وقتي شروع مي كند كه بايد مصاحبه نسيم بيداري با خاتمي بدو بياندازدش و نمي اندازد،‌ آدم صبحش را زير خروار خروار خاك شروع مي كند،‌وقتي حقوقش جواب هديه اي را كه مي خواهد بخرد نمي دهد‌، وقتي تا دهم برج ديگر بايد نگران كم شدن 10 باشد،‌ نگران اين كه زير خروار خروار خاك است كه خيال كرده مي تواند در بيايد و نمي تواند.

آدم صبحش را وقتي شروع مي كند كه دلش مي خواهد رشته ها را ببرد‌، بند ها را ببرد و بزند زير همه چيز‌، بگويد نمي خواهم دور و برم باشي‌، نمي خواهم تحمل كنم‌، بگويد نمي خواهم دنبالم بيايي، ‌نمي شود‌.

پ1: آخرهفته دو هزار كلمه ي ديگر نوشته ام،‌آن قدر عجيب شده ام اين روز ها به سختي بايد خودم را كنترل مي كردم كه به كيميا از هيجان اين انتها نگويم،‌ به همين زودي كارش را مي سازم و نگران اسم هستم!

پ2: آخر هفته سوژه هاي جديد بود كه اگر مرد باشم بايد همين حالا شروعش كنم،‌ نمي كنم تا پخته شود!‌

پ3: شروع استقبال هم بود و يكي گه گفت:‌چه قلم خوبي!‌ اما زير خروار خروار خاك،‌ اين چه قلم خوبي ها مرا به راه بر مي گرداند؟

پ4:‌داشتم فكر مي كردم كه اين فضاي خنده ها و خوشبختي هاي من دور است،‌ دور است،‌مي دانم و دلم مي خواهد برگردم به همان رها بودن،‌ زير خروار خروار خاكم‌، اما بايد بشود،‌راهي بايد پيدا بشود ديگر.

نوشته شده توسط فاطمه در 19:11 | | لینک به این مطلب
یکشنبه سوم اردیبهشت 1391
دری در میان دشت
دلم می خواهد یک در باشد٬ در ٬ نه که بین چند تا دیوار باشد٬ نه که باز شود به جایی با دیوار٬ بی دیوار٬ این ها نه.

دلم یک در می خواهد وسط یک دشت٬ بیابانی٬ خیابانی٬ جایی

یک در باشد وسط یک جایی و من بدوم که برسم به آن٬ نه که نشود از جایی به جز آن رفت و باقی بیابان را دید٬ نه . اصلا می شود در را هم ندید و توی دشت باز گشت٬ اما دلم یک در می خواهد وسط یک دشت که بدوم که به آن برسم و بازش کنم٬ دور باشد که خیلی بدوم اما قفل نباشد که بازش نکنم٬ خیلی که دویدم٬ ئقای رسیدم جلوی در٬ از گوشه های چارچوب آن طرف دشت را نگاه کنم که میدانم هیچ فرقی با این طرفش ندارد٬ اما قند توی دلم آب بشود که رسیدم به در.

بعد در را باز کنم و خیال کنم نسیمی می آید ٬حتی اگر نیاید٬ یا بیاد و نرسیده به در هم حسش کرده باشم٬ باز خیال کنم که در  را که باز کرده ام نسیمی آمده و رد شوم از در٬ که می دانم این طرف و آن طرفش هیچ فرقی ندارد٬ اما خوشحال باشم که دری بوده و رد شده ام از آن٬ بعد بروم سراغ در بعدی

نوشته شده توسط فاطمه در 19:13 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفدهم فروردین 1391
دیوار بین دهان و گوش
۱: قفس را بسوزان٬ رها کن پرندگان را٬بشارت دهندگان را

که لبخند آزادی٬ خوشه ی شادی٬ تا سحر بروید

سرود ستاره را٬ موج تشنه با  آهوان بگوید

ستاره ستیزد و شب گریزد و صبح روشن آید

زند بال و پر ز نو آن کبوتر و سوی میهن آید

۲: همه چیز سر جایش است٬ حتی همان بغضی که بود!

۳: بهار است و بهار خوشبختی است٬ من منتظر تلفنی هستم که قرار نیست بشود٬ منتظر کسی که زنگ نمی زند!

بهار است و بهار خوشبختی است٬ اسمم که پای گذارشی می خورد می گویم فصل جدیدی است در کار! و همه چیز سر جایش است به جز این که اندکی از خوشبینی من کم شده و من نمی خواهم برش گردانم سر جایش!

۴: همین ترانه را که در ۱ نوشته ام زمزمه می کنم٬ به تجربه فکر می کنم به نفس تجربه کردن٬ به بیهوده ها و بیهودگی و اهنربا و این حرف ها!

فکر می کنم به این که مجسمه هایم این قدر ماند روی تاقچه و هیچ کس نخواندشان که توی جابه جایی ها خورد شد!

حرف هایی بود که شنیده نشد٬ و حالا که تصور ها و تصویر هادر من می جوشد فکر می کنم چه حیف که هیچ وقت دیده نشده کارهایم٬ خوانده نشده و شنیده نشده

حتی نقاشی هایم که آن قدر رو بود که روی هیچ دیواری دوام نمی آورد هم خوانده نشد و شنیده نشد٬ و فکر کردم هیچ چیز بهتر از حرف نمی تواند حرف بزند و یک ماجرای تکراری نوشته شد و فرهاد رسولی آمد و شدم فعال رسانه ای٬ که خوانده نمی شود و شنیده نمی شود و دیده نمی شود.

به این می گویند زندگی!

نوشته شده توسط فاطمه در 18:0 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یکم فروردین 1391
اولین در اولین در اولین
۱:آدم ها انگار غضه هایشان را در پاک کردن اشک های دیگران فراموش می کنند.

۲:خیز و در کاسه زر آب تربناک انداز

۳:تفاوت بین مدام و منقطع است٬ همین

۴: این هیجان انگیز بود که من اولین دختر امسال بودم!

می دانی؟ روز اول عید که تک باشی و دلخور٬ با پزشک هلال همدردی می کنی٬ برایش داستان می بافی در خیال های خودت و بهش کتاب می دهی بدون یک کلمه حرف.


برچسب‌ها: روزمره
نوشته شده توسط فاطمه در 17:43 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و هفتم اسفند 1390
كارتون موز چيكيتا
...

خوشبختي به من بر مي گردد،‌ به همين راحتي كه جمله اي را ديكته مي كنم براي خودم، خوشبختي به من بر مي گردد.

كتاب ها را به زحمت در چهار كارتون موز چيكيتا جا مي دهم و فكر مي كنم سخت ترين قسمت اساس كشي خداحافظي با آرشيو روزنامه‌هايي است كه از زير تخت و پشت كمد،‌توي ساك آبي مقوايي،‌ توي قفسه كتاب‌ها،‌زير بالش،‌ كنار مبل هاي راحت و كيف هاي دستي بيرون مي آوري؛ مجبور شده ام با همه شان خداحافظي كنم،‌ هر چند كه ويژه نامه ها را فقط به خاطر اين كه مهم هستند پس انداز كرده ام تا كي نوبت به آن ها برسد.

اين چهارمين خانه در شهر غريبه هاست،‌شهري كه در آن بيشتر از هر كجاي ديگر دنيا فاميل و دوست و آشنا دارم.

اين چهارمين خانه در شهر غريبه هاست،‌جايي كه بالاخره مي توانم در مورد نگه داشتن سگ يا گربه تصميم بگيرم و درخت پرتقال بكارم...

يك جور لاك خنده دار زده ام كه همرنگ پوست شكلات 50 درصد ritter sport است،‌ من حالم خوب است و خوشبختي به من برگشته در آستانه تعطيلات در شهر غريبه ها با كتاب هايي كه به زحمت توي كارتن ها جا شده اند.

اين روزها رسولي با من سر لطف است،‌هفته اي بيش از 1000 كلمه پيش مي روم و حالا رسيده ام به 32000 كلمه. يعني مرد چشم سياهم با من راه مي آيد.

حال من خوب است و سه تا گنجشك خواب آلود روي سيم برق روبه روي من نشسته اند. نفس هاي آخر زمستان است و جبهه برفي به شهر غريبه ها نزديك مي شود.

دنيا در مه فرو رفته اما من چشم هايم را بسته ام،‌ برنامه سال آينده را مي نويسم توي يك پوشه و چشم هايم بسته است.


برچسب‌ها: خانه, ‌خوشبختي, ‌روزمره, ‌داستان
نوشته شده توسط فاطمه در 17:8 | | لینک به این مطلب
یکشنبه چهاردهم اسفند 1390
حاشيه اتوبان ناامن
تصميم گرفتن در مورد اين كه حالم خوب است يا نه كار سختي است.

بوي بهار مي آيد كه مرا سر ذوق نمي آورد،‌‌هيچ گزارش نيمه تمامي نيست كه بخواهم رويش كار كنم،‌ هيچ خريد هيجان انگيزي نيست،‌هيچ پيشنهاد كاري نيست كه بخواهم رويش فكر كنم.

تصميم گرفته ام كه جراحي دمل هاي چركي را رها كنم،‌ سر مرا انداخته ام پايين،‌بخوانيد مثل بز،‌ و  اين كه دو روز تمام را در دانشكده  شب مي كنم از خوشبختي هاي من است حتي اگر نيمي از استاد هاي اين ترم از بي سواي به خر طعنه بزنند، و سازمان عزيز پايش را روي خرخره ام فشار دهد با مقررات اداري جديد.

شب از خانه كيوان تا ميدان را كنار اتوبان ناامن قدم زده ام در تاريكي،...

تصميم گرفتن در مورد اين كه حالم خوب است يا نه كار سختي است.

چيز هايي هست كه نمي توانم و شايد هم نمي خواهم فكر كردن بهشان را متوقف كنم،‌علامت سوال بزرگ جنس، ‌كار،‌ اعتماد،‌ تصميم،‌ تحقير...

مثل كسي كه نمي تواند بازي كردن با بقاياي يك زخم تازه را رها كند،هر چند كه درد استخوان سوز باشد و خون سياه‌.

واقعيت است؛ فارق از خوبي و بدي و اين را قبل از اين كه خشي بگويد هم مي دانستم،‌ مدت هاست كه مي دانم قضاوت كردن از من بر نمي آيد و خوبي و بدي وجود ندارد. اين هاست كه حالم را بهتر مي كند و اين هاست كه مي گذارد شب ها بخوابم.

آقاي ميم،‌زده بازوي فرشته زن زاد مرا شكسته است،‌يعني بايد دوباره دست هام را بسپارم به گل سرد هيجان انگيز.

از من پرسيده اند كه مي دانم تحقير شدن يعني چه؟

گفتم نمي دانم،دروغ گفتم و دست هايم يخ كرد،‌ خوب مي دانم كه تحقير شدن يعني چه،‌ بهتر از كسي با پهلوهاي كبود ،‌بهتر از كسي كه در كتاب هايش سوزانده شده‌،‌ بهتر از مردي كه آزادي اش...من خوب مي دانم كه تحقير شدن يعني چه


برچسب‌ها: روزمره
نوشته شده توسط فاطمه در 18:24 | | لینک به این مطلب
شنبه پانزدهم بهمن 1390
گران ترين كافه شهر
کفگیرم که به ته دیگ می خورد٬ با سعید می روم گران ترین کافه شهر و یک کاسه ماکارانی تند با چند تا فلفل بزرگ می خورم و بهش می گویم که علی خودکشی کرده است.

سعید نه علی را می شناسد٬ نه می داند من در مورد چی حرف می زنم٬ فقط سیگارش را آتش می زند و می افتد روی دور حرف های کج زدن.

به هوای کلاس می زنم بیرون و برای خودم لباس می خرم٬ از مغازه که در می آیم فکر می کنم خستگی تمام روز را میان لباس های رنگی درست جا گذاشته ام.

از فردا می روم سرکلاس٬ از امروز باید می رفتم اما نرفتم بس که عین خرس دوست داشتم توی علف های گرم تخت غلط بزنم.

مثل همیشه این روزها فکر می کنم هیچ وقت تا این حد منتظر شروع شدن کلاس ها نبوده ام.

 


برچسب‌ها: داستان, خبرگزاري, ‌دانشگاه
نوشته شده توسط فاطمه در 18:52 | | لینک به این مطلب