نگران تاثیر یک ادم جدید بر جهت حرکتم هستم نمی دانم باید دستش را بگیرم و مسیرش را تجربه کنم یا باید عناد کنم و پس بکشم شکی نیست که او مرا متاثر می کند حرف هایش البته جهت دار است اما از کجا که این جهت کدام مقصد را نشان می دهد؟
باید اعتماد کنم یا نه؟بالاخره همین طور که نمی شود نه بخوانی نه ببینی نه بشنوی پس چه غلطی بکنی برای این فلسفهی شخصی لعنطی؟
کودک پاک امروز از اشوب خیابان ها ی شهر بزرگ تر ها اصلا نگران نباش قول یم دهیم تا بزرگ شوی قول می دهیم تا بزرگ شوی قول می دهیم تا بزرگ شوی همه چیز را سامان دهیم قول یم دهیم عزیزم تلافی نبودن های پدرت را نبودن ها را جبران یم کنیم عزیزم به احترام پدرت که خیلی نبودن ها را جبران کرده و خیلی جاها بوده و هست و کاش همیشه باشد قول می دهیم برای تو و پدرت ...از خجالتتان در بیاییم
برای پدر نازنینت که دلتنگ تو بوده و هست :خدا می داند که از نگرانی در امده و در امیدیم با این خبر خوب و امروز از ان روز هاست و این هفته از ان هفته هاست که نیک شروع یم شود با نام فرنیک دختر عزیزت که نیک است مثل تو
برایمان دعا کن که از خجالتتان در اییم دوست قدیمی
من در کنار ورودی موزه ی هنز های معاصر پسری دیدم بیست و چند ساله که داغ ارتش نازی را روی بازوی چپش گذاشته بود و لباس ارتش امریکا را پوشیده بود با رکابی و از چشم های نگران من متعجب نشد
در فضای سبز موزه گردشگرانی را دیدم که با مجسمه های پست مدرن عکس می انداختند و برایم دست تکان دادند و من حجم زیبایشان را درست درک نکردم
و...
فکر یم کنم باید بروم پیش متخصص گوارش
هوای این شهر سرد شده با این حال من با شهر غریبه ها احساس هم زیستی می کنم لباس هایم یکی بعد از دیگری پاره می شود و مغازه داری به من گفت:نگو گدا خدا قهرش می گیره و من دیگر نیم گویم گدا!
هوای این شهر سرد است با این حال من دارم ادم جدید را می شناسم که سعی می کند جای امیر را بگیرد حتی حالا
خوشبختی ته ندارد در انجمن اسلامی بسته است سیزده ابان بین تظاهرکننده ها بر خوردم و همین
از خودم می پرسم خواندن روزنوشت های یک ناشناس چه احمیتی داد و بار می خوانم چون این ها داستان های شخصی است که به ادم حس خوبی می دهد
از تاخیر ها عذر یم خواهم کم بود امکانات است و کم بود امکانات
و این که...هیچ چیز جای وبلاگ را نیم گیرد این جا من هستم اواره در شهر غریبه ها که کاسه های خوشبختی را لاجرعه بالا می برم و ان قدر خوشبختم که ته ندارد
این جا من هستم در شهر غریبه ها با کفش های پاره ای که هیچ از طعم خوش بختی بی نهایتم کم نمی کند من هستم با حصرت کتاب ها ی پشت شیشه من هستم با حسرت سکوت من هستم با یک لیوان پر از خوشبختی که طمع خوشبختی می دهد همین و بس
این که این جا به جای کافه بیشتر به اتاق ملاقات زندان شبیه است
ان هم برای دوقلو ها
