تبليغاتX
وقتی برای رویش
سه شنبه نوزدهم آبان 1388
مصطفی
نمی دانم مصطفی مرا بزرگ می کند یا به هزار تو می کشد ؟

نگران تاثیر یک ادم جدید بر جهت حرکتم هستم نمی دانم باید دستش را بگیرم و مسیرش را تجربه کنم یا باید عناد کنم و پس بکشم شکی نیست که او مرا متاثر می کند حرف هایش البته جهت دار است اما از کجا که این جهت کدام مقصد را نشان می دهد؟

باید اعتماد کنم یا نه؟بالاخره همین طور که نمی شود نه بخوانی نه ببینی نه بشنوی پس چه غلطی بکنی برای این فلسفهی شخصی لعنطی؟

نوشته شده توسط فاطمه در 11:18 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفدهم آبان 1388
برای فرنیک دختر کچولوی حنیف
برای فرنیک

کودک پاک امروز از اشوب خیابان ها ی شهر بزرگ تر ها اصلا نگران نباش قول یم دهیم تا بزرگ شوی قول می دهیم تا بزرگ شوی قول می دهیم تا بزرگ شوی همه چیز را سامان دهیم قول یم دهیم عزیزم تلافی نبودن های پدرت را نبودن ها را جبران یم کنیم عزیزم به احترام پدرت که خیلی نبودن ها را جبران  کرده و خیلی جاها بوده و هست و کاش همیشه باشد قول می دهیم برای تو و پدرت ...از خجالتتان در بیاییم

برای پدر نازنینت که دلتنگ تو بوده و هست :خدا می داند که از نگرانی در امده و در امیدیم با این خبر خوب و امروز از ان روز هاست و این هفته از ان هفته هاست که نیک شروع یم شود با نام فرنیک دختر عزیزت که نیک است مثل تو

برایمان دعا کن که از خجالتتان در اییم دوست قدیمی

نوشته شده توسط فاطمه در 17:34 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفدهم آبان 1388
مشکل گوارشی
هنوز نتوانسته ام بودا را در مغازه اشیای زینتی و بت را ویترین چرم فروشی حزم کنم به شدت استمداد می طلبم لطفا

من در کنار ورودی موزه ی هنز های معاصر پسری دیدم بیست و چند ساله که داغ ارتش نازی را روی بازوی چپش گذاشته بود و لباس ارتش امریکا را پوشیده بود با رکابی و از چشم های نگران من متعجب نشد

در فضای سبز موزه گردشگرانی را دیدم که با مجسمه های پست مدرن عکس می انداختند و برایم دست تکان دادند و من حجم زیبایشان را درست درک نکردم

و...

فکر یم کنم باید بروم پیش متخصص گوارش

نوشته شده توسط فاطمه در 17:12 | | لینک به این مطلب
جمعه پانزدهم آبان 1388
این جام
کلاس خبرنگاری مرا می برد به هشت سال پیش به کودکی به کانون شماره سه به وحدت عماد و ابگرمکن کلاس خبرنگاری یک توفیق اجباری است برای سکوی پرشی به نام ایسنا یک لطف برای اشنایی با ادم های جدید کلاس خبرنگاری جای خوبی ست حتی اگر من باز هم نتوانم سنت را بشکنم و چهل و پنج دقیقه تاخیر داشته باشم !

هوای این شهر سرد شده با این حال من با شهر غریبه ها احساس هم زیستی می کنم لباس هایم یکی بعد از دیگری پاره می شود و مغازه داری به من گفت:نگو گدا خدا قهرش می گیره و من دیگر نیم گویم گدا!

هوای این شهر سرد است با این حال من دارم ادم جدید را می شناسم که سعی می کند جای امیر را بگیرد حتی حالا

خوشبختی ته ندارد در انجمن اسلامی بسته است سیزده ابان بین تظاهرکننده ها بر خوردم و همین

از خودم می پرسم خواندن روزنوشت های یک ناشناس چه احمیتی داد و بار می خوانم چون این ها داستان های شخصی است که به ادم حس خوبی می دهد

از تاخیر ها عذر یم خواهم کم بود امکانات است و کم بود امکانات

و این که...هیچ چیز جای وبلاگ را نیم گیرد این جا من هستم اواره در شهر غریبه ها که کاسه های خوشبختی را لاجرعه بالا می برم و ان قدر خوشبختم که ته ندارد

نوشته شده توسط فاطمه در 17:0 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388
یک لیوان خوشبختی
تنم هنوز برا ی این لباس کوچک است با این حال قلت می زنم تو یش و از خوشحالی پوست می ترکانم و باورم نمی شود و هر چه پیش تر می روم کم تر باور می کنم که این من هستم این جا در ابتدای پایان یک ارزوی هشت ساله من هستم با چهار ستاره این جا من هستم اواره در خیابان حافظ به دنبال تقاطع سمیه و اقای کاکایی من هستم در شهر غریبه ها بی پول  و فقیر و بی نهایت خوشبخت

این جا من هستم در شهر غریبه ها با کفش های پاره ای که هیچ از طعم خوش بختی بی نهایتم کم نمی کند من هستم با حصرت کتاب ها ی پشت شیشه من هستم با حسرت سکوت من هستم با یک لیوان پر از خوشبختی که طمع خوشبختی می دهد همین و بس

نوشته شده توسط فاطمه در 13:33 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و پنجم مهر 1388
همین مرا خسته می کند
بیش از همه همین مرا خسته کرده است

این که این جا به جای کافه بیشتر به اتاق ملاقات زندان شبیه است 

ان هم برای دوقلو ها  

نوشته شده توسط فاطمه در 11:16 | | لینک به این مطلب
یکشنبه نوزدهم مهر 1388
این اتفاق در یک دقیقه
نه دقیقه پیش احساس می کردم ...اما الان نگرانم نرانم ازاین که نوشتن یادم برود نگرانم از این که خودم را گم کنم نگرانم از این که همه چیز یک دفعه برود هوا نگرانم که نکند این اولین و اخرین باشد از این که مدام نگرانم نگرانم شاید این از ضعف باشد از حسادت از سادگی یا هر چیز دیگری شاید این نگرانی فقط مال تازه کار هاست  کسانی که می ترسند ادمهایشان را گم کنند یا ادم هایشان ان ها را گم کنند اما به هر حال افروز همهیشه ممرا برای مهاجرت ترغیب می کند چون جو این جا سنگین است ادم هایی این جا هستند که دوستشان ندارم که به خاطرشان نگرانم ادم هایی که نیم گذارند بنویسم  نه دقیقه پیش احساس می کردم حالا نگرانم
نوشته شده توسط فاطمه در 5:20 | | لینک به این مطلب